هری استایلز اگر اینجا باشد قطعن کیرش را میخورم. البته نه اینکه تنها کسی باشد که کیرش را میخورم اما اگر امکانش باشد قطعن کیرش را میخورم. ببینید بگذارید اینگونه بگویم، من تا حالا کیر نخوردهام. و خب مانند خیلی از مردان بدم نمیآید امتحانش کنم. شاید خوشم آمد. ولی دوست دارم کیر یک مرد خوشگل را بخورم. هرچه خوشگلتر، تمایل بالقوه بیشتر. مثلن در ایران میتوانم به پارسا پیروزفر فکر کنم (لایک… دا؟) اما ایرانی است و دوست ندارم. از این ور مردان هالیوودی بسیاری هستند. از سباسشن استن و کیلین مورفی گرفته تا لوگان لرمان و آرمی همر و رگه ژان پیج و اوان پیترز. تعدادش از کنترل خارج است. کاش از خارج کنترل بود. به هر حال بین این هزاران مرد که میتوانم کیرشان را بخورم یکی است که با بقیه فرق دارد. بدین گونه که در مورد تمامی این خوشگلها هر خوشگلی خوشگل من نمیشه و هر خوشگل یه بویی داره و بوی مورد علاقهی من آرمانی کد یا لالیک نوآر. ولی قعطن این خوشاگل بوهای بهتری دارند که بدهند. غیر از آرمی همر بینوا که جرمش صرفن تکست دادن فانتزیهایش به دوستدخترهایش است و نه بیشتر، حالا ماهیگیر و ماهیفروش شده. اینطور میگفتند. کاری نداریم ولی بین این همه خوشگلین یک نفر است که همینطوری دوست دارم کیرش را بخورم. یعنی این که به نظرم آنقدر خوشگل است که بهترین بهرهای که از بودن در کنارش میبرم (تک و توک آهنگهایش را دوست دارم) خوردن کیرش است و از آن قطعن لذت خواهم برد. یا اینگونه فکر میکنم و پس اینگونه هستم؟ بیشتر بازش میکنم. اگر هری استایلز کنارم باشد و بر فرض زشت نباشد مکان و زمانش، از او خواهش خواهم کرد که اگر اجازه میدهد کیرش را بخورم. که البته دلیلی ندارد اجازه بدهد. همانطور که دلیلی که ندارد که من با او در یک اتاق باشم. دید یو گت دت؟ و البته فقط همین یک مورد است. یعنی بین همهی افرادی که تردیشنالی سکس (سکسییَت یا همان جنس (جنس جمع جن است جنز؟ یا جمع اجنه جنس؟) مذکر (هری استالیز نمیدانم کجای طیف است و اهمیتی هم ندارد، اهمیتش اینجا است که من دوست دارم کیرش را بخورم) داشتهاند در ذهن من، هری تنها مورد اینگونه گون است. بقیه اینجوریاند که مرد خوشگلی پیدا بشود که من به تیکزدنِ «خوردنِ کیر»، قبل از مرگم در باکت لیستم که باگت و ناگت هم در آن هستند (باگت تو پاریس و ناگتِ اسکوئید) برسم. هری استایلز به نظرم خوشگلترین موردی است که بالاتر کذا شد، میتواند باشد یا نه حداقل تا الان در دنیا دیدهام. حالا این را بگویم که بنده اعتقادی به جنسیت آنطور که ذکرش رفت ندارم، یعنی نه که نداشتهباشم، چون نمیدانم ندارم. صحبت آن اکانت بدنام توییتری که میگفت سکس (سکس کردن) سیال است یک طیف، نباید محدودش کرد به چیزی به عنوان جنسیت. با این جمله موافقم. اما تا الان تنها مورد هری استایلز است. اما هری استایلز مورد خاصش است. مورد عامش میشود اینترسکسها (هرما…دیت نباید بگوییم؟). یعنی حالت عمومیاش که محتملتر است خورد کیر یک اینترسکس. که چهرهی خوشگلی دارد. مهم این است که یک کیر باشد پایینِ یک چهره خوشگل. که این مورد علاوه بر عام، عمومی هم است. آل میگفت یک یوتوبر میگفته دوست دارد و چیز شایعی هم هست برای مذکران و مذکرون. و نه کون که فقط اورال بی.
۱۴۰۲ دی ۱۲, سهشنبه
۱۳۹۸ مرداد ۱۶, چهارشنبه
هر روز ناخودکشتر از دیروز؟
چرا دارم با گوشی تایپ میکنم؟ زیرا لامپها خاموش است کیبورد لپتاپ دیده نمیشود. من با سن خر و سالها تجربه کار با لپتاپ و ادعایی که کون خر را پاره میکند، هنوز نمیتوانم از حفظ و بدون نگاه کردن دکمهها تایپ کنم. راستش چرا میتوانم، ولی سختم است و سرعتم پایین میآید. قدیمها بهتر بودم. الان کیری شدهام.
بگذریم.
فکر میکردم پست بعدیام (در واقع فعلیام) در این وبلاگ -وقتی که داشتم اینجا را راه میانداختم فکر نمیکردم در سال ۲۰۱۹ -شت! جدن ۲۰۱۹ شد! چقدر گذشت- هنوز از کلمهی وبلاگ استفاده کنم. اما دارم میکنم- احتمالن پست آخرم باشد. یعنی آنقدر فاصله میافتد که خود به منتهی میشود به خودکشی. یعنی دیگر حوصلهی پست گذاشتن نخواهم داشت مگر یک بار برای قبل از خودکشی. اما چند روز است دوباره دارم به خودنکشی فکر میکنم. و خب تصمیم گرفتم به همین مناسب یک پستی هم بگذارم.
بیکاز آی هو تو... یو نو؟
یک چیز جالبی جدیدن در من شکفته است. میتوانم ساعتها بدون اینکه کاری بکنم یک جا ثابت بنشینم یا دراز بکشم. مثلن در یک مهمانی که همه با هم در حال صحبتاند، و من کسی را ندارم باهایش صحبت بکنم، و گوشیام هم چون به شارژ است همراهم نیست، میتوانم ساعتها بنشینم و به یک گوشه زل بزنم و حوصلهام سر نرود. فکرم یک جورهایی مشغولتر از همیشه است. و یک جورهایی هم نهچندان مشغول. یعنی ذهنم درگیر است اما به چیز خاصی فکر نمیکنم یا افکارم به چیز خاصی منتج نمیشود. و واقعن حوصلهام سر نمیرود. حس میکنم یک جور سوپرپاور است. مثلن میخواهم فیلمی یا سریالی چیزی ببینم، حوصله ندارم و نمیبینم؛ به جایش لم میدهم و به گوشهای خیره میشوم و کاری نمیکنم. روزها این خوب است. اما شبها جواب نمیدهد. شبها کلهام کیری میشود و نمیتوانم از این سوپرپاور جدیدم استفاده کنم. در رختخواب اگر خوابم نبرد اعصابم به هم میریزد. اگر توییتری چیزی برای سرگرمی پیدا نکنم، استرس میگیرم. برای همین ممکن است به کسی تکست دهم.
کریوینگ دارم برای صحبت کردن. نیمهشبها. و کس به خصوصی نیست. یکی دو بار یکی دو نفر تکست دادند و سرگرم شدیم اما نمیشود هر شب به همانها تکست داد که.
نمیدانم چرا تصمیمم برای خودکشی ملغی شد. نه اینکه قبلش صددرصد باشد. از هزینهی معنوی و مادیای که برای خانوادهام می.شد میترسیدم. جمع کردن جنازهی له شده از روی آسفالت، پول میخواهد. باید بلندش شوند و بیایند تهران و بروند پزشک قانونی و جسد پاره پوره را به زور تشخیص هویت کنند و بعد کلی پول آمبولانس حمل جسد بدهند از تهران و بعد کلی پول کفن و دفن. و سوم و هفتم و پانزدهم و چهلم. مادرم که احتمالن سکته میزند ولی نمیمیرد. دق میکند. پدرم پاره میشود. با خودش فکر میکند آخر افکار بدردنخورش کار دستش داد. و بعد در خودش میشکند.
آن قدیمها که دین را تازه داشتم زیر سوال میبردم پدرم میگفت سوال نپرس چرا که از راه بهدر میشوی. افرادی را میشناختم که از این سوالها پرسیدند و از راه به در شدند. که البته عجب حرف احمقانهای است. چون یک درصد هم فکر نمیکند که راه، خودش اشتباه بوده. بگذریم. ولی میدانم بعد از مرگ من آن افکارم را موثر میداند و فکر میکند تحت همان افکار از راه به در شدهام.
فعلا که دوباره دست کشیدهام از خودکشی. قرص گرفتهام بخورم ببینم چه میشود. حتی ممکن است به کارمندی تن در دهم.
۱۳۹۷ بهمن ۱۶, سهشنبه
فکر پلید
۱۳۹۷ مهر ۱۶, دوشنبه
مرثیهای برای کیر خر
خطم از کلاس اول ابتدایی شروع کرد به قشنگ شدن. از دوم ابتدایی تندخوانی میکردم. در چند دقیقه یک شعر طولانی را حفظ میکردم. همهی اینها بدون راهنمایی کسی بود. خودم راهی برای بالا بردنِ سطحم پیدا میکردم.
اطلاعاتم را هم که نگویم برایتان؛ میگویم: سوم ابتدایی که بودم کتابهای راهنمایی خواهرم را کامل بلد بودم. کتابخانه عمومیِ آزادشهر هم کتاب علمی نداشت که من به امانت نگرفته باشم...
همه چیز در کتابها پیدا نمیشد، خودم راهی برای بالا بردن معلوماتم ساخته بودم که بعدها فهمیدم اسمش «روش علمی»ست و آموزشش میدهند و یادش میگیرند.
۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه
اصلن چرا؟
باید درس بگیرم که جمع این دو تا جواب نمیدهد. نباید نیت خوب داشتهباشی و تلاش کنی و انتظار موفقیت هم داشته باشی.
۱۳۹۷ تیر ۱۵, جمعه
ساکس
۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه
حوصلهام سر رفت.
روی تخت لم دادهام. مثل همیشه. همیشه در اینجا روی تخت لم میدهم. تختم البته تخت جدید است. زیرا یک نفر رفت و من آمدم روی تختش. چرا که تختش از تخت قبلی من بهتر است. البته بیشتر از یک نفر رفته. دو نفر ترخیص شدند و یک نفر رفت پایاندوره. سوییت دارد خلوت میشود. سوییت داشت خلوت میشد. برایمان و برای سوییتمان برنامه ریختهاند. چند نفر را میخواهند بفرستند اینجا تا درمان بگذارند. همیشه همه چیز بدتر میشود. بلاشک. این تنها چیزیست که از آن مطمئنم. و من از هیچ چیزی مطمئن نیستم. حتی مثلن از اسمم. اما شکی ندارم که همیشه همه چیز بدتر میشود.
این تفکریست که باعث شود حتی از اتفاق خوشایندی مانند پایان خدمت هم خوشحال نشوم. خب بخواهم ادامه بدهم میرسد به بحثهای فلسفی. و حوصله ندارم.
بحث دیگر اینکه از رفتن اینهت خوشحالم. چرا؟ چون با اینها خیلی حال نمیکردم. حالا که تقریبن همهشان رفتهاند، و حالا که به نظر میرسد آن فضول هم دیگر کاری ندارد، اینجا این را میگویم. از دست اینها ذله شدم. نهتنها در یگان اعصابم خورد میشد که ذر سوییت هم اعصابم خورد میشد. ولی قرار نیست بهتر شود. اینها رفتند و بدتر از اینها میآیند. باز آنها کلی ویژگی خوب داشتند. بعدیها فقط بدند احتمالن.
اینها افرادی هستند که بارها من را بخاطر انجام کارهای درست مسخره میکردند. بارها من را به خاطر تفکرات درستم مسخره میکردند. یک مشت آدم سکسیت، ریسیست، خشکمغز و بیشعور. خیلی تند رفتم؟ ببخشید. اینها خیلی ویژگیهای خوب دارند. اینها اما مانند بقیه افراد جامعه هستند. نود و نه درصد جامعه همین آدمها هستند. و باید صبح تا شب و شب تا صبح با همینها وقت گذراند. سختیاش اینجاست که قبلن یک فضای خصوصیای داشتم. الان ندارم.
خواهرزادههای دوقلویم به دنیا آمدهاند. هنوز ندیدمشان.
حوصلهام سر رفت.
۱۳۹۶ آذر ۱۶, پنجشنبه
زیر سوال بردن همه چیز
هی میخواهم شاد باشم، نمیشود. اصلا چرا باید شاد بود؟ چه کسی گفته شادی بهتر از غصه است؟ شادی دختر خوشگلی بود، ولی فقط همین. یعنی آنچنان آدم باحالی نبود. چشمهای خوشگلی داشت و کمی بانمک بود. گرچه لوس حرف میزد و همین نکته غیرقابلتحملش میکرد. حتی اگر میخواست سلام کند، صدایش را نازک میکرد و سلام میگفت.
حالا نه اینکه لزوما این حرکت چیز بدی باشد، ولی من خوشم نمیآید. و حرف حرفِ من است. و حرفِ عن است.
عن هم مانند شادی یا غصه است. چه کسی واقعا چه کسی گفته که عن بد است؟ چطور وقتی چیزی را از بالا وارد بدن میکنیم مشکلی ندارد ولی از پایین که قرار است بیرون بیاید مشکل دارد؟
منطق منطقِ کسشری است. شما میتوانید همه چیز را با همه چیز مقایسه کنید، ولی هنگام نتیجهگیری فقط نتیجهی دلخواه خود را میگیرید.
شما هزار و یک دلیل دارید که از عن بدتان بیاید، ولی ممکن است هیچکدام از این دلایل برای فرد دیگری صادق نباشد. کمااینکه بسیارند کسانی که فتیش عن دارند.
پس اگر کسی خودش دوست دارد غمگین باشد، لزوما کار اشتباهی نمیکند. یا شادی که صدایش را هنگام حرف زدن نازک میکرد، لزوما کار اشتباهی نمیکند. یا من که اینجا فقط خودم را ضایع میکنم لزوما کار اشتباهی نمیکنم.
حقیقت را بگذارید برایتان روشن کنم. حقیقت این است که من نمیفهمم دارم با زندگیام چه میکنم. خب مووآن دارد انجام میشود، ولی بقیهی زندگی چه؟ گذشتهی زندگی چطور؟ چرا فکر کردن به گذشته و آزار دادن روح و روان خود لزوما کار اشتباهی است؟
و اینکه آدمِ ولنکنی بشوی، چیزی که نبودی، چیزی که قبلا میدانستی دوست نداری، آیا بد است؟ آیا الان مطمئنی که این ولنکن بودن کار اشتباهی است؟ شاید این حرص خوردن، شاید این بالا رفتنِ ضربان قلب، شاید همه مشکلاتی که با این فکرها، با این استرسها برای بدن بهوجود میآید اشتباه نیستند. چرا بدن را سالم نگهداریم؟ چرا خود را خرد و خاکشیر نکنیم؟ سلامتی واقعا چیز درستی است؟ همیشه درست است؟ نمیتوان این گزاره را زیر سوال برد؟
من همین الان این کار را کردم.
پ.ن. عجب پست کسشری
۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه
هرکاری کنم کیری میشود.
بگذارید کیری بازی را به حد اعلا برسانیم:
خاطره نویسی
یووووووووووووووووووووووووووووووو
خاطره که نه. زیرا من خز نیستم صرفا کیری... هم البته نیستم بگذارید فکر کنم. ها من فقط کیری بازی کمی... در... می... آو...رم؟
خب خب خاطره نه، روزمرگی. بیوووووومممممننننگگگ
اینجا از گرما میپزیم. من البته بیشتر از بقیه. نه به خاطر اینکه از همه گرمایی تر هستم. بلکه بخاطر اینکه به قطعات ریز تقسیم شده ام و وقتی در روغن قرار بگیرم خوب مغزپخت میشوم. مغزم پخته شده و آماده مصرف در همه ی کله پزی های معتبر. شام امشب سینماهای سراسر کشور. خب خب. من از همه گرمایی تر هستم. و دهنم حسابی صاف شده. زیرا سوییتمان را که به زور عوض کردند، ما را آوردند در یک سوییت تخمی با سقف کاذب و نقشه ی تخمی با یک کولر تخمی. ما ده نفرِ تخمی. همه از گرما هلاک شده ایم. چند روز از گرما خواب نداشتم. و هیچ کاری هم نمیتوانستم بکنم. چرا که گوشی هم داغ میکند. داغ اندر داغ و واویلا. ولی جدا داشتم نابود میشدم از گرما و بیخوابی.
دستشویی و حمام ما ده نفر در این سوییت یکی است. یک دستشویی و یک حمام که با هم هستند. اگر کسی در حمام باشد و کس دیگری بخواهد برود دستشویی نمیتواند. مگر اینکه خیلی با هم ندار باشند. حالا این حقیقت را به یاد بیاورید که من آی بی اس و هموروئید دارم. سال هاست که دستشویی رفتن من ده بیست دقیقه طول میکشد. زیرا یا عنِ خیلی سفت دارم و باید یک عالمه زور بزنم تا بیرون بیاید، یا عنِ خیلی شل دارم و باید هر دقیقه بروم دستشویی و باز هم زور بزنم تا تخلیه شود. همیشه هم کلی باد در درون روده هایم در جریان است. آنها را هم باید طیِ فرآیندی تخیلیه کنم. همه اینها را بگذارید کنار درد سوراخ کونم. حالا من چه کنم با این همه مشکلات و بی دستشویی ای؟
یک راهی اخیرا پیدا کرده ام. وقتی از یگان برمیگردیم و ناهار میخوریم، من صبر میکنم تا همه بروند دستشویی و حمام. بعد که همه خوابیدند من میروم سراغ دستشویی. نیم ساعت میرینم و عرق میکنم. سپس میروم زیر دوش. تا هم عرقِ دستشویی و هم عرقِ قبلی را بشویم. البته باز هم معمولا کسی پیدا میشود که بخواهد برود دستشویی و کلا دستشویی حماممان پینی درون اسِ ماست.
کمد کوچک و تخت بالا. اینها نتایج پایه بوق بودن است. در سوییت بیست و دو نفره ی قبلی من تازه داشتم از پایه بوقی در می آمدم. ولی با کوچ کردن به این خرابه، شدم پایه بوق جدید. همه ی کوچ کرده ها از من ارشدتر هستند. جز یک نفر. ولی فرقی در اصل ماجرا نمیکند. اینجا همه کمدِ کوچک دارند. ماه هاست وسایلم نامرتب ریخته در یک ساک و قرار است یک سال دیگر همینطور باشد. باشد.
اینجا زیادی در چشم هستیم. قبلا دور بودیم. اینجا خشک کن ندارد. قبلی عالی بود. اینجا کف سوییت کوچک است. قبلی خیلی جادار بود. اینجا طبقه دوم است، قبلی همکف بود.
خب خسته شدم. حوصله هیچ چیزی را ندارم.
پ.ن. دوست دارم بعدا یک بار هم از روابطم بگویم. و حال و هوایم. ولی فایده ندارد. اینها همه کوششی میشوند نه جوششی. و با توجه به شرایطِ گهی که دارم، هیچکدام بدرد نمیخورند. هیچکدام از پست هایم را دوست ندارم.
۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه
زیتون؟
سلام
زیتون زیتون
:)))))))))))))))
این پیشنهاد کیبرد گوشی بود. بعد از سلام اینتر زدم و کیبرد گوشی دو زیتون و یک ویرگول پیشنهاد داد.
بچه ها اینجا خوب نیستند. بد نیستند مانند بقیه جاها ها، در کل احتمالا خوب اند. ولی داستان این است که روز به روز آن اجبار به رفاقت بیشتر خود را نشان میدهد. کمی اذیت میشوم. نه بخاطر چیزی که آنها فکر میکنند. آنها هی با مدرک و دانشگاه من شوخی (شایدم جدی) میکنند و بعد از هربار شوخی، هر فاکین بار شوخی، میگویند دکتر (من را دکتر صدا میکنند. مثل هر فاکین جای دیگری) ناراحت شدی؟ ناراحت شدی. چرا ناراحت شدی. ولی من ناراحت نمیشوم. نه از این حرفها. واقعا برایم مهم نیست که آنها (مانند بقیه ی دنیا) راجب من چه فکر میکنند. در کلِ دنیا چند نفر هستند که برایم مهم است درباره ی من چه فکری میکنند. بقیه برایم مهم نیستند. آنها هم همینطور. ولی چیزی که من را اذیت میکند، تنها بودنم است. برای وقت گذراندن با آنها مجبورم به کارها و حرفهایی تن بدهم که هیچ علاقه ای بهشان ندارم. من دوست ندارم تن بدهم. یعنی اگر قرار باشد تن به کسی بدهم بهتر است آن فرد دوست دخترم باشد. یا حداقل دختری باشد که پول بدهد. تهِ تهش پسری باشد که پول بدهد تا من تن فروشی کنم. تنم را به رایگان به کسی نمیدهم. تن لختم را به کسی میدهم که روح لختش را به من هدیه بدهد. و من خیلی هدیه میدهد.
سالهاست تنهایم. فقط یکی دو نفر بودند در کنارم. شت. هزار بار اینها را گفته ام.
امروز تا پنج یگان بودم. بازدید و اینها بود. و من لترالی هیچ کاری انجام ندادم. بودن و نبودنم در یگان هیچ فرقی نداشت. ولی رئیس کثافتِ بخش من را تا پنج نگه داشت. شاید فکر کنید کله ام کیری شده. نشده. چون یگان خنک بود و سوییت معمولا گرم است. من هم کاری نداشتم. در یگان کیر تاب میدادم. و حقیقتش دوست داشتم در یگان ماندنم را. البته کادری ها و کارمندها و رئیسم فکر میکنند کله ام کیری شده. من هم وانمود کردم کله ام کیری شده تا منت بگذارم و شاید بعدا استفاده کنم از این چند ساعت مداومت.
گفتم کله ام کیری نشده یادم افتاد آن اوایل که به نوشهر آمده بودم به یکی از دوستانم گفتم نوشهر شهر خوبی است و من وقتی در آینده نزدیک حالم بهتر شود و دیگر کله ام کیری نباشد زید میزنم. نزدم. چون هم کله ام آنچنان غیرکیری نشد هیچوقت و هم آدم بی عرضه ای هستم.
ای کیرم دهنِ روزگار. چه برنامه هایی داشتم آن اوایل. روزگار رید به دهنم.
همان دوستم که بالاتر گفتم، این هفته سه شنبه عروسی میکند و من نیستم و سربازم. و اعصابم کیری است. است است است است است است است است است است است است است است است است است است است.
سال دیگر این موقع خدمتم احتمالا تمام شده. از چند هفته پیش شروع کرده ام به برنامه ریزی برای بعد از خدمتم. غیر از اینکه زود است و به گا میروم با همین فرمان، من هربار که برنامه ریزی کردم ریدم. تقریبا هیچوقت برنامه ریزی هایم جواب نداده. همیشه گند زده ام به برنامه هایم. در واقع به زندگی ام. همیشه به زندگی ام با برنامه ریزی گند زده ام. :)))))))))))))))
بروم جارو بزنم کفِ سوییت را.
پ.ن.سیروان میخواند خوشحالم... ولی من خوشحال نیستم.