۱۳۹۶ فروردین ۳۱, پنجشنبه

کسخلی چیزی هستم؟

اوه اوه. چند وقت.است چیزی ننوشته ام. چقدر بد! الکی.
چه خبرا؟ اینجا که خبری نیست. همه چیز کماکان گه است. همان گهِ همیشگی. اصلا می دانید؟ یکی از بدترین ویژگی های اینجا همین روتینِ کسشرِ لعنتی اش است. روتین افتضاح است. زندگیِ روتین افتضاح است. انگیزه ات را می کُشد. انگیزه برایت باقی نمی گذارد. روحیه برایت باقی نمیگذارد. زندگی برایت باقی نمیگذارد. زیرا چیزی نداری. زیرا انگیزه ات را ذره ذره جذب می کند. مانند یک دیوانه ساز. بعد وجودت را جذب میکند. مانند یک آدم بی وجودِ بی وجدان. بعد حتی جسمت را هم جذب می‌کند. مانند یک جاروبرقی برقیِ بزرگ. از اینها که که در خارج باهایش آدم میگیرند. میبرند فرآوری میکنند و بعد بسته بندی کرده به عموم عرضه میکنند. البته قیمت بالایی دارد زیرا آدم خوشمزه فقط در بخش های معدودی از دریای خزر پیدا می شود. متاسفانه در سالهای اخیر به علت شکار بی رویه، تعداد این آدمها خیلی تغییر خاصی نکرده. فقط رویه شان یکم بیشتر شده که آن هم اصلا و ابدا مسئله مهمی نیست. و خب نشان میدهد این ضرب المثل فارسی هم مانند بقیه ی ضرب المثل های فارسی کسشر است. کدام ضرب المثل؟ همان که بابا برقی میگوید: شکارِ یی رویه، کارِ خیلی بدیه. موقعِ پخشِ کارتون، برق تلویزیون، اگه یه وقتی بره، حوصله مون سر میره.
میدانید؟ حوصله ام سر رفت. از بس که کسشر گفتم و نوشتم.
خلاصه که وضعیت بد است. با همه مشکل دارم و مشکلات هر روز بیشتر میشود. از یگان که متنفرم. از تک تکِ افرادِ حاضر در یگان متنفرم. از تک تکِ اتم های تشکیل دهنده یگان و افرادش متنفرم. از الکترون و کوارک سر و کوارک ته و بوزون هیگز و لپتون و حتی کاتیون هایی که از درون یگان رد میشوند متنفرم. از همه. اتفاقات زیادی در یگان می افتد. ولی اکثرش مانند هم است و ارزش تعریف کردن ندارد. منم که حوصله ام سر میرود بخواهم تعریفشان کنم. داستان هایش هم که مورد علاقه ام نیستند. خب پس کیر خر. چرا هی کشش میدهم؟ کسخلی چیزی هستم؟

پ.ن. اسپاتیفای را امروز راه انداختم بلاخره. ولی نه با ایمیل اصلی و رسمی.
پ.ن.2. سریال میبینم با گوشی. تازه میخواهم فیلم هم شروع کنم. فاک می رایت؟

۱۳۹۶ فروردین ۵, شنبه

کمتر از بیست دقیقه مهلت داری...

الان کمتر از بیست دقیقه وقت دارم تا این پست را تمام کنم. چرا؟ در ادامه پست همراه ما باشید تا پاسخ سوالاتتان را بگیرید.

عید نوروز است و من در خانه هستم. این وسط -یعنی وسطِ پستِ قبلی و پستِ فعلی- اتفاقات زیادی نیفتاد. رفتم رشت، و رفتم چهارشنبه‌سوری، و آمدم مرخصی و الان هم که پنجم ششمِ عید است. البته یک بار خواستم یک پستی بگذارم که نشد و نگذاشتم. سیو شد در درفتم که هروقت بخواهم می‌گذارم. خایه‌مالی‌اش به شما نیامده. این بار اما بعد از مدت‌ها دارم از طریق لپتاپ پست می‌گذارم. زیرا همانطور که بالاتر اشاره کردم، در خانه هستم. ما در خانه لپتاپ داریم. زیرا به تکنولوژی و اینها اهمیتِ زیادی می‌دهیم. خانواده ‌ی ما اهمیتِ بسیاری می‌دهد. زیرا خانواده‌ی بخشنده‌ای است. همه چیز را به وفور می‌دهد. اهمیت هم جزو همین چیزهاست. نخ‌سوزن به تکنولوژی. پدرِ من برای من یک عدد دیپ بلو در اتاقش دارد تا با آن شطرنج بازی کند. پدرم به شطرنج خیلی علاقه دارد. به همین خاطر هم برای خودش یک عدد دیپ بلو خریده است و در اتاقش نگه‌داری می‌کند. یک عدد گری کاسپاروف هم خریده و آن را هم در اتاقش نگه‌داری می‌کند. بعضی وقت‌ها با دیپ بلو سطرنج می‌زند، بعضی وقت‌ها با گری کاسپاروف، بعضی وقت‌ها هم تری‌سام می‌زنند با هم. تری‌سام را می‌زنند؟ یا می‌کنند؟ حالا هرچه. تری‌سام را هرچه، پدرم همان را با دیپ بلو و گری کاسپاروف تری‌سام. (تابه‌حال اینقدر قشنگ یک جمله را بدون فعل تمام کرده‌بودید؟ آن هم با حذف به قرینه‌ی بیضوی.)

از تکنولوژی که بگذریم، ما خیلی هم به آن اهمیت نمی‌دهیم. گوشیِ پدرم و مادرم هر دو به گا رفته. پدرم که به کیرش است. مادرم اما کسی برایش گوشی نمی‌گیرد. گوشیِ من هم داغان و پاغان است. البته نسبت به مالِ آن‌ها خیلی بهتر است. اما نسبت به مالِ خودم داغان و پاغان است. اینقدر که هربار با پایِ گوشیَم وَر بروی، صدای غان غان می‌دهد.

آمده‌ام خانه تا مادرم و پدرم و خواهرها و برادرم و در یک کلمه خانواده‌ام را ببینم. مرخصیِ طولانی مدت‌طوری گرفته‌ام.  نه خیلی طولانی، ولی همه می‌گویند طولانی است. خب من هم برای مدت طولانی‌ای خانه نبودم. این به آن در و این به آن کیر خر. دلم برای خانه، برای خانواده، و حتی برای گنبدِ کسشرِ زپرتی تنگ شده بود. مهم‌تر از همه مادرم که چند ماه پیش عمل کرد. و من بعد از عمل ندیدمش. خب آمدم و در خانه خیلی کار می‌کنم. مادرم را هم تماشا کرده و کمی با هم به صحبت و گفت‌و‌گو می‌نشینیم. کمی هم با پدرم. کمی هم با بقیه اعضای خانواده. ولی نمی‌توانم تمام وقتم را به خانواده اختصاص بدهم. زیرا گفتم که، ما خانوادتا به تکنولوژی اهمیت دهنده هستیم. و من لپتاپی دارم که باید به آن هم اهمیت بدهم. پس باید روزانه مدتی را هم با آن بگذرانم. کمتر وب‌گردی و بیشتر فیلم وسریال بینی. وست ورلد را دیدم که شاهکار بود (همانطور که انتظار می‌رفت.) و آیرن فیست را که کسشر بود (نه آنطور که انتظار می‌رفت.) و امروز دو عدد فیلم دیدم و باید بروم تند تند سراغ فیلم سوم. برای همین هم گفتم که عجله دارم.

خب الان هم بیست دقیقه تمام شد. فعلا

پ.ن. آخجان. بعد از مدتها می‌توانم تنظیم کنم مشخصاتِ ظاهریِ پستم را.

۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

برای تو ای خودِ آینده ام

پیشاپیش و پساپس و کماکان معذرت میخواهم از خودِ آینده ام. برای بلایی که قرار است سرِ این وبلاگ بیاید. نه. خوشحال نشوید، قرار نیست درش تخته شود. داستان چیز دیگری است.
غیر از دو سه تا پست کسشر عاشقانه همیشه تلاش میکردم اینجا فضا را شنگول و شاد و کسشرانه نگه دارم. همیشه همه چیز را مسخره میکردم، مثل همیشه اول از همه هم خودم. اما مطمئن نیستم ازین به بعد قادر به این کار باشم. حالم دارد روز به روز بدتر میشود. داغان میشوم و می افتم یک گوشه میمیرم. حالا باور نکنید. اشکال ندارد. خودِ آینده جانم، تو هم باور نکن، روزی که در همان آینده آمدی دیدی افتاده ام/ای مرده ام/ای قیافه ات دیدنی است. دوست دارم در آن لحظه خیره شوم در چشمانت و بگویم "بیاه".
حالم اصلا خوب نیست. اینکه گفتم ریده شود به وبلاگ منظورم این بود که حال ندارم وانمود کنم. حسابی خسته هستم. دلخوشی هیچی ندارم. هیچیِ هیچی. یک رفیق که دور است و... همان. خودش خیلی است. ولی سرش شلوغ است و داستان خودش زیاد دارد و اینجا هم گفته ام و ولش کنید. من را بچسبید. ای خودِ آینده ام، من را بچسب. قبلا اعلام کرده بودم، باز هم اعلام میکنم، در آینده هم اعلام خواهم کرد: همیشه همه چیز بدتر و سخت تر میشود.
الان به فرض کارم درست شود بیایم تهران. آیا وضعیت بهتر یا راحتتر میشود؟ خیر. میدانم. ولی نمیشود کاری نکرد. نباید دست روی دست گذاشت. نمیدانم چقدر دوام می آورم. ناامید هم هستم و حتی بیشتر ناامید میشوم. ولی دست روی دست نمیگذارم. نباید بگذارم. مشکل را همه دارند. من هم یک عنی مانند بقیه. گیرم که بیشتر از بقیه میفهمم. گیرم کلا کسخلم. بلا بلا بلا. حالا اصلا اینها مهم نیستند. کون لقش.
فقط خواستم بگویم از این به بعد شاید فضای اینجا غمگینانه تر و البته نچسبتر شد. ای خودِ آینده ام، از تو عذر میخواهم.

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

چرا دعوا نکنیم الاغِ عزیز؟

آن نقل قول کسشر را شنیده اید؟ بله واقعا کسشر است.
نقل قول ها به چند دسته تقسیم میشوند: دسته ی معروف. دسته ی معروف همان کیرِ سعید معروف است. کیر سعید معروف برخلاف خودش که خیلی معروف است، اصلا معروف نیست و یک هنرمند منزوی است. ترجیح میدهد کمتر وارد حاشیه شود و آرام و بی سر و صدا کار خودش را میکند. از آن دسته افراد سربه زیری است که مصاحبه نمیکند. شخصیتش را با هنر خود به نمایش میگذارد. و آثارش چیزی است که او را میان کیرِ افراد مختلف منحصر به فرد کرده است. آثار گوناگونش. از آثار باستانی گرفته تا آثار پاریزی. نقطه عطف کارنامه ی کاری او که معروف ترین اثرش هم هست، "امر" است. که به "امر معروف" معروف است. خواهرش "امر خیر" اما کمتر معروف است. زیرا خیر است و خیر معروف نیست. نباید هم باشد. اصلا اصالتِ خیر به این است که به دیگران برسد. پس کمتر صحبتی از آن میشود. شاید برایتان جالب باشد که بدانید آن امرِ خیر معروفی که در خواستگاریها هی به هم میگویند هم از همین امر خیر خودمان آمده. زیرا این خواهر عاشق برادرش امر معروف بود. و این دو تا که ازدواج کردند همیشه زندگیِ خوب و خوشی داشتند. از بچه های حرامزاده و نیکوکار و موفقشان گرفته تا بچه های حرامزاده و نیکوکار و موفقشان. همیشه مثالی برای زندگی های زناشویی خوب هستند. اما نکته ی جالبِ این داستان این است که من میتوانم سه سالِ تمام این مزخرفات را ادامه بدهم و شما کسخل شوید و تا تهش بخوانید. لابد چون کارِ دیگری ندارید. شاید هم از سرِ لطف. لطف؟ این هم شد لطف؟ خاک بر سرِ لطفی که این باشد. بجایش بیایید کمی پول به من بدهید. من فقیر هستم و بیتر از اینکه به الطاف معنوی نیاز داشته باشم، به الطاف مادی نیاز دارم. بگذارید یک چیزی بگویم، من آدم مادی گرایی هستم. یعنی سعیم بر این است که در آینده پولدار بشوم و بروم در نیویورک، در منهتن، روبروی سنترال پارک در یک آپارتمان در طبقه ی سی امِ یک برج چهل طبقه زندگی کنم. این از من.

امروز در یگان دعوا کردم. دو تا دعوا. یکی مِلو، یکی شدید. البته کار به بزن بزن نرسید، زیرا ما آدم های فرهیخته ای هستیم و فقط بحث میکنیم. حتی کار به فحش هم نرسید. باز هم زیرا ما آدم های فرهیخته ای هستیم و فقط بحث میکنیم. فقط صدایمان را بردیم بالا. داستان از این قرار بود که به من گفتند آقا بیا برو شماره حسابت را درست کن که با این وضعیت از حقوق خبری نیست. من هم آمدم بیایم بروم بانک حساب جدید باز کنم. بعد گفتند باید این جدول اریونی ها را تایپ کنی و بدهی به رئیس درمانگاه. گفتم آن یکی وظیفه چی؟ گفتند رفته تسویه حساب و اینها. (خدا را شکر دارد شرش کم میشود از بخشمان.)  بعد من داد و بیداد راه انداختم که چرا باید من همه کارها را بکنم. بعد ادامه ماجرا که الان حوصله ندارم. شما هم احتمالا حوصله ندارید. ولی آن خانمه بود، همان که گفتم خانمِ خوبی است ولی کاری با هم نداریم، کسکش تر از او خودش است. دعوای ملویم با او بود. داد زدم سرش و آمدم کلاهم (که کلاه سربازی است و مثلا مقدس است و جلوی مقام ارشد اگر به کلاه بی احترامی کنی جریمه و بازداشت دارد،) را پرت کردم روی میز. بعد وسط تایپ (که داشتم سریع انجام میدادم که به کار بانکی ام هم برسم،) یکی از مردهای جاکشِ بخش آمد و من سرش غر زدم و او قاطی کرد و صدایش رفت بالا و من صدایم رفت بالاتر، بعد صدایم آمد پایین و با صدای پایین ریدم بهش و رابطه ی نامشروعش به آن یکی دکتر سرباز وظیفه و شستمش و چلاندمش و پرتش کردم یک گوشه.حواسم هم بود که صدایم به اندازه کافی بلند باشد که به گوشِ همه ی خاله زنک های بخش برسد. او هم قاطی کرد و گوش نداد و در را بست و رفت به کارش برسد. من هم نشستم کارم را تمام کردم. بعد رفتم به کار بانکی ام برسم.

در راه اما فکر کردم که بنده خدا مادرم که دلش برایم تنگ شده. از وقتی از اتاق عمل درآمده، هنوز هم را ندیدیم. قرار بود عید پانزده بیست روز پیشش باشم که با اتفاقات امروز مالید. حتی اگر آن کسکش خانم، آخر وقت بهم گفته باشد نه نگران نباش. ما هوای وظیفه هایمان را داریم. هوای وظیفه هایتان مای اس. با خودم فکر کردم شاید نیایم چند روز از عید را و نهست کنم. نهایتش چند روز اضافه خدمت و بازداشتگاه میرود در پاچه ام.

رفتم بانک، کونم پاره شد، آمدم رفتم شماره حسابم را اکی کنم که باز این بار این یاروی نیروی انسانی کسشر گفت. اگر ادامه میداد کار به کتک کاری میکشید. جلوی خودم را گرفتم و در دلم فحش و لعنت دادم. آن یارو هم گفت دو ماه دیگر حقوقت اکی میشود.

بی پولی، بدشانسی، اما نه دیگر گشادی.

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

سربازی سربازی سربازی سرسره بازی سر سربازی را شکست.

خب رفتم ریدم و الان آمدم خدمت شما تا یک مطلب مفید دیگر برایتان بگذارم.

دوستم (نه آن دوست معروفم، که یک دوست دیگر و کمتر معروفم) میگوید من از "است" زیاد در وبلاگم استفاده میکنم و باید کمترش کنم. دوستم با اینکه میداند من انتقاد پنتقاد به کیرم هم نیست و نظر دیگران برایم مهم نیست باز هم نظرش را میگوید و من از این کرده ی او خوشحال و راضی ام. ولی به هیچ وجه قصد ندارم از "است" کمتر استفاده کنم. زیرا "است" کلمه محبوب من است. و مهم این است که من از چه چیزی خوشم می آید. بگذارید برای تاکید یک بار دیگر بگویم که مهم نیست چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است، مهم چیزی است که محبوب من است و "است" محبوب من است.

اما جانم برایتان بگوید از سربازی: سربازی و کیر خر!
دیگر اینکه سربازی و کیر اسب. سربازی و کیر گاو. سربازی و کیر بوقلمون. شاید بگویید که بوقلمون تخم گذار است و کیر ندارد. باشد حق با شماست. سربازی و کیر حلزون. سربازی و کیر برزو ارجمند.

اما بعد از اینکه سربازی کیر چه چیزی است، برسیم به داستان های سربازی.
داستانِ خاصی نداریم در سربازی. بیشتر کسکلک بازی است. همه هم میدانند کسکلک بازی است. از آن بالا تا آن پایین و هر آن کس که بین این دو و آسمانها و زمین است، اما کسی به روی خودش نمی آورد. من تنها کسی هستم در روی کره ی زمین و مریخ و مشتری و زحل و تایتان که به روی خودم می آورم سربازی در حقیقت کسکلک بازی است. و این به این دلیل است که من خیلی کسکلک شناس هستم و این را همه جا میگویم. من آدم کسکلک شناس و کسلک را رک و راحت گویی هستم.

بخشمان را گفته بودم نسبتا خوب است؟ بله. نسبتا خوب است. اما یک مشکلی دارد که آدمهایی که در بخشمان هستند همه کیری پیری هستند. یادتان است آن قسمتی را که ماجراهای هم اتاقیِ کیری پیری ام را تعریف میکردم، یک چیزی در همان مایه ها این جا هم داریم.
اولا اینکه سه نفر کارمند مرد و دو نفر کارمند زن در بخشمان داریم که یکی از زن ها، آدم خوبی است. آن یکی زن آدمِ کیری ای است. ولی من با او مشکلی ندارم. زیرا زیاد با هم سر و کله نمیزنیم. مشکل اصلی من کسانی هستند که با آنها سر و کله میزنم. آن سه مرد دیوثِ عوضی. اینها سه عدد رفیق و همکارند که چندین سال است هم را میشناسند و رفاقت دارند. اما کافی است یکی از اینها (هرکدامشان. فرقی ندارد.) یک دقیقه نباشد، دو نفرِ باقی مانده امکان ندارد پشت سرِ آن نفری که نیست صحبت نکنند. بعد بین این سه نفر رئیس مستقیم من آدم درست و حسابی تری است، آن دو نفر دیگر اصلا گوز اند. حتی بدتر. خیلی حالت تهوع برانگیز. اسهال و استفراغ اند. از اینها که بگذریم، میماند دو سرباز دیگری که در بخش اند. اولی که یک دامپزشک دیگر است، نهایت گاو بودگیِ ای که یک انسان میتواند داشته باشد را داراست. مهم نیست چه ویژگیِ بدی مدنظرتان است، بی شک او آن را دارد: دزد، زیرآب زن، از زیر کار در رو، آدم فروش، پر سر و صدا، روی اعصاب رو، بی نمک، خودخواه، از خود متشکر، لاشی، شارلاتان، لاف زن، کیری، پیری، تخمی... و حتی خیانت کننده به همسر. جالب است که بدانید به تمام این ویژگی هایش افتخار هم میکند. سرباز دیگر اما یک آدم کسخل است که چیز زیادی ندارم درباره ش بگویم.

بعد اینکه امروز امیر آمد همه را گایید. اینجا امیر زیاد داریم ولی بیشتر از این نمیتوانم بگویم، زیرا ممکن است در دردسر بیفتم. حتی الانش هم در دردسر ممکن است بیفتم. زیرا اینجا حفاظت از اطلاعات نکته ای اساسی است و کونمان ممکن است بگذارند.

روحیه ام هم که کیری پیری است. مانند همیشه.

پ.ن. تیون این ریدیو را مجددا و در غیاب ایت ترکس (که غیرقابل دسترسی شده) نصب کردم و الان دارم موزیک امبینت گوش میدهم. کیری است بیشترش.

۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

چگونه؟

اینجا همه چیز در مخِ آدم است. همه چیز. مطلقا همه چیز. میدانید؟ از غذا و آب و هوا گرفته تا هم سوییتی ها و هم بخشی ها. بعضی از قصد میروند توی مخت، بعضی سهوا. بعضی هم شخصیتشان بر مبنای کسشریت است و طبیعتشان رفتن درون مخ دیگران است. اصلا ذات سربازی خودش تو مخی است. ارتش و نظامی گری هم همینطور.

بعد اینکه ملت همه کونشان میسوزد. همه میخواهند سر به تنت نباشد. همه زیر آب زن. همه خر. من هم رفتم درجه هایم را خریدم و زدم سرِ دوشم. دیگر همه کونشان تاول زد. به تخمم.

این وسط اما به نظر میرسد سوییت خوبی داریم. بچه ها آدمهای خوب و باحالی هستند. خدا راضی باشد، ما هم راضی هستیم. اصلا راضی ایم به رضای خدا.

اخ تف

۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

باید نگران بود اما نه خیلی زیاد.

من به رفیقم حق میدهم که نگران باشد و مانند پدربزرگها عمل کند. اینکه هی بگوید مراقب باش و این کار را نکن و این کار را بکن و بهتر است حواست را جمع کنی و... . جای خطرناکی هستم و معلوم نیست تا کجا پیش بروم و چه بلایی سرم بیاید. این بد است. اعصاب آدم را داغان میکند. ولی تقریبا کاری اش نمیشود کرد.

کاری نداریم و بیکاری مساوی است با بگایی. اگر بیکاری ضربدر دو برابر با به علاوه دو باشد، مطلوب است محاسبه به گایی به توان دو زیر رادیکال با فرجه ی شانزده از حد قدرمطلق دوازده سومِ کتانژانتِ دو پی آر.

بهترین تفریح همچنان همان کسچرخ است. که آنهم خطرناک است. زیرا شهر کوچکی است و هرکاری بکنی شصت نفر آشنا از دانشگاه و پادگان و اینها تو را میبینند و به گای سگگگگ میروی. ولی خب همین است.

حقوق چرا نمیدهند؟ چرا شماره حساب من باید اشتباه وارد شود؟ این چه مسخره بازی ای است؟

بی پولی کماکان مشکل خیلی خیلی بزرگی است. پولِ هیچ چیزی ندارم. :)))))

ها راستی یگانم شد بهداری. بخش طب و پیشگیری. راحتترین بخش بود که اکنون دارد کیری میشود و میرود در کون من. شانس قشنگِ من. بازدیدها صدبرابر میشود و همه اش را من باید انجام بدهم. زیرا آن یکی دامپزشک آشنا دارد و با رئیسِ خایه مالِ بخش هم مدام جیک و پوک دارد. پایه اش هم دو ماه بالاتر است. همه چیز باید سر من خراب شود. یک عدد کارشناس بهداشت محیط هم داشتیم در بخش که به دلیل نبودنِ وظیفه در فیزیوتراپی فرستادنش به فیزیوتراپی. پیش یک دختر خوشگل بیست و دو ساله ی فیزیوتراپ. که از قضا مجرد هم هست. بعد میدانید چه چیزی بد است؟ نه تنها کارهای او را باید من انجام بدهم، که کل بخش موضع گرفته اند در برابر من که انگار بخاطر آمدنِ من به این بخش، او را انداخته اند یک بخش دیگر. کسکشها، من که نگفتم چه بکنند. یک سری آدم دیگر یک سری تصمیم برای خودشان گرفته اند. من که تازه دو هفته است آمده ام. کیرم در دهانتان با مغز قدر نخودتان. در کنار این، به نظر میرسد کل بخش میخواهند کون من بگذارند. یک سری سیگنال هایی مبنی بر این کار هی سرِ کار به صورت ناخودآگاه دریافت میکنم. شاید اشتباه کنم اما متاسفانه من در این موارد کمتر پیش می‌آید اشتباه کنم.

یک موضعِ عجیب غریبی هم شکل گرفته بین هم دوره ای ها به این خاطر که من پست نمیدهم. بخاطر اینکه دکتر هستم. این قانون است که دکتر نباید پست بدهد. هیچ کجا. اینجا حالا هم دوره ای های ما کسخل کرده اند و کس گیر داده اند که تو که دامپزشکی چرا پست ندهی. ببینید آخر مغز فندوقیِ اینها را.

این روزها همه مغز نخودی و مغز فندوقی هستند. غیر از من که همچنان سالار و عاقل و کار درست هستم.

(سوایپ کیبرد چه حالی میدهد هنگام نوشتن متن های طولانی.)

هر بار که در قرار گاه هستم دلم میگیرد. باید بزنم بیرون. مانند همین الان. واقعا تحملش برای دو سال غیر ممکن به نظر میرسد.

پ.ن. بازگشت به سوی بانو امی مکدانلد.
پ.ن.2. هنوز هرشب به او فکر میکنم.

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

گرم است این تخت بالا خارکسه

تودوکه تودوکه توئوکوئه
ایلائو کیشگاسانیمیتاآزوتته

بعله. واقعا که همین است. دنیا و زندگی واقعا همین است. البته من نمیفهمم شاعر در این بیت چه می گوید، ولی لامصب خواننده صدای خوبی دارد. الان که من هرچه گوش بدهم البته خوشم می‌آید، (نیم فاصله ی زورَکییییی) ولی این آهنگ را قبلا گوش دادم و صدای این دختره/بچه‌هه (این نیم فاصله تو سجسشنهای گوشی بود.) عالی است. لیتل بای لیتل است. و زندگی چیزی نیست جز لیتل بای لیتل. یا کوچک کوچک. کم کم. کم کم همه چیزش فرو می‌رود در کون آدم. درحالی که شما میفهمید یا نمیفهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. به هرحال زندگی همین است. سخت و طاقت فرسا. سعی کنید سخت نگیرید و شل کنید.

همانطور که تا الان متوجه شده‌اید دارم با گوشی پست میگذارم. بدک نیست. قبلا یک بار امتحان کرده بودم، در حالت اجبار قابل تحمل است. من هم الان در حالت اجبار هستم. من در اجباری هستم. من یک مجبور هستم. من آدم خیلی مجبوری هستم. ما را گاییده اند. زیرا درون سربازی هستم. سربازی سخت است. الان درون قرارگاه هستم. قرارگاه موبایل میشود آورد (نمیدانم دزدکی یا غیردزدکی) و من آورده ام و اینترنت دیتا گرفته ام و دارم استفاده میکنم. تنها کاریست که میشود کرد. زیرا لپتاپ نیاورده ام. زیرا خطرناک است اندکی. و البته بچه‌ها اگر لپتاپ ببینند می آیند کونمان میگذارند که فیفا و پِس بزنند. کون لپتاپم را هم پاره میکنند.

سربازی کیری است. این را خودتان به طور قطع و یقین میدانید و آگاهید. کون آدم به باد میرود. هنوز هیچی نشده غمباد کرده ام. شانس آوردم موبایل است. همه ش درون اینترنت ام. اگر نبود تا الان خودکشی شده بودم. دروغ گفتم. من هرگز خودکشی نمیشوم. تهِ تهش خودکشی بکنم. اما خودکشی نمیشوم. این از این.

سربازی داغان است. از کجایش بگویم؟ غم و غصه است که از هر طرف میبارد. شهری که در آن خدمت میکنیم نوشهر است. زیرا من تنها خدمت نمیکنم. چندین نفریم. نوشهر هم شهر کیری ای است. مانند باقی شهرهای ایران. غیر از تهران که آن هم کیری است. ولی از بقیه بهتر است. تهران از خارج بدتر اما از داخل بهتر است. اما داشتم از نوشهر میگفتم. زیادِ از حد کوچک است. اگر گنبد گشتنش یک ساعت طول میکشید، نوشهر ده دقیقه طول میکشد. خودتان تا تهش بروید. سریع به تهش میرسید. هر روز کارم بیرون رفتن در این وقت بود، اما حوصله ام سر رفت از بس هی به تهش رسیدم. امروز ماندم در خوابگاه و تصمیم گرفتم پست بگذارم.

الان دارم این تصمیم را عملی میکنم. از این به بعد تا مدتی با موبایل در خدمت شما علاقه‌مندان به رشته ی ورزشی وبلاگ خوانی هستیم. امیدوارم از این قسمت ما تا به اینجای برنامه لذت برده باشید.

هنوز تقسیم نشده ایم. ولی تاحدودی معلوم است کجا میفتم. هیچی نمیگویم که کیری نشود. ما هروقت از چیزی حرف زدیم کیری پیری شد. هربار که از چیزی حرف نزدیم هم کیری پیری شد. کلا همیشه کیری پیری میری میشود. اینبار هم مثل همیشه. چه گهی میتوان خورد؟ گهِ قهوه‌ای.

پ.ن. گاییده شدم. دو گیگ نت در 4 روز مصرف شد. حتی صدای خودِ گوشی هم درآمد. خیلی عجیب است. و شدید. و ناجور. و نمیدانم علتش را.

۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

بیشتر است.

دنیا از آنچه به نظر می‌رسد تیره‌تر است. زندگی از آنچه به نظر می‌رسد  طاقت‌فرساتر است. توان و تحملِ شما از آنچه که فکر می‌کنید بیشتر است. همیشه بیشتر است. همیشه.

سربازی تمام نشده، تازه شروع شده. آموزشی‌اش اما تازه تمام شد. دو ماه از همه چیز و همه کس دور بودم. البته تلفن‌خانه (مخابرات) ای در آنجا بود که توسط آن با دیگران تماس برقرار می‌کردم. و یک میان‌دوره‌ای داشتیم که در آن به تهران رفتم و به واسطه‌ی دوستم کمی به دنیا ارتباط برقرار کردم. ولی در نهایت من نبودم آنچه که باید باشم. آن فردی که قرار بود ریشه‌ی نورون‌های مغزش تنیده‌شده باشد به کابل‌های انتقال دیتا. که جهان از درون مغزش بگذرد و مغزش سوختِ جهان باشد. که قرار است اگر هیچی ندارد، لااقل چیزی داشته باشد. نداشتم. سربازی همان را هم از من گرفت. سربازی تنها چیزی که داشتم را از من گرفت. سربازی من را گایید. ضربه‌ای که سربازی به زندگی من وارد کرد غیرقابل توصیف است. شاید غیرقابل التیام. نمی‌دانم باید چه بکنم. فقط اینکه شل بکنم؟ مگر تا الان در برابر مشکلات کاری غیر از این می‌کردم؟ 

ایت تیکس ا لات تو نو ا من

من شاید آن واریر نباشم، ولی در حد و اندازه‌ی خودم بلدم بجنگم. من زورم کم بود. من چیزی غیر از مغزم نداشتم. من شکست خوردم؟

دو هفته مانده بود به پایانِ سربازی، که با دوستم قرار گذاشتم که او بیاید رشت و من مرخصی بگیرم و با هم برویم بیرون و مانند میان‌دوره خوش بگذرانیم. او آمد ولی به من مرخصی ندادند. آن لحظه حس کردم سربازی همه چیزم را از من گرفت. نه فقط خودم را که دوستم را هم. گریه‌ام گرفت. آن لحظه نفهمیدم برای چه گریه کردم. جلوی کلی آدم در پادگان گریه کردم. چند ساعت گریه کردم. شاید کمتر. نفهمیدم چه شد که گریه کردم. بخاطر بلایی که سر دوستم آورد بودم؟ بحاطرِ مظلومیتی که در خودم در برابر این سیستم کثیفِ نظامی حس می‌کردم؟ بخاطرِ اینکه هرچه مشت می‌زدم، به هوا می‌خورد؟ بخاطر اینکه تنها بودم؟ الان فهمیدم برای چه بود.

گریه‌ام برای این بود که حس کردم تنها چیزِ باارزشم در این دنیا را هم دادم به سربازی رفت. دوستم را. رفاقتم را. تنها چیزی که در این جهان برایم باقی‌مانده بود. و وقتی که تنها چیزت را بدهی، و هیچ کاری نتوانی برایش بکنی، دیگر گریه آنقدرها غیرمنطقی به نظر نمی‌رسد. حتی نتوانی داد بزنی. حتی نتوانی با خیال راحت گریه کنی. عجز و لابه کنی. و هیچ کس نمی‌فهمد که تمامِ زندگی‌ات را از تو گرفته‌اند. به تخمم که هیچ کس نمی‌فهمد. خودم که می‌فهمیدم. اما عمقش آنقدر زیاد بود که نمی‌خواستم بهش فکر کنم. کتمانش می‌کردم. فکر میکردم دلیلش چیز دیگری‌ست. اما زمان حلال خوبی است. زمان می‌شوید و می‌برد همه‌ی چیزهای اضافی را. وقتی بر‌میگردی و دو هفلته پیش را نگاه می‌کنی با خیال راحت می‌توانی به مغزت اجازه بدهی که حقیقت را ببیند. دلیل گریه‌هایت این نیست که مثل همیشه هرچقدر خوب بوده‌ای، نتیجه‌ی مثبت نگرفته‌ای، دلیلش این بوده که مهم نیست چه کرده‌ای، هیچ چیزی برایت نمی‌ماند.

حالا فکر می‌کنم به لحن صحبتهای گاه و بی‌گاهمان بعد از آن حادثه. حق داشت از دستم ناراحت باشد، ولی نبود. حق داشت قهر کند، کاش قهر می‌کرد؛ نکرد. لعنتی شبیه من است. و من هی آسیب می‌زنم. به او هم آسیب می‌زنم، مثل خودم. به او و به او. چه مرگم است من؟

پنجشنبه ظهر ولمان کردند و سه‌شنبه صبح باید دم پادگان باشم، الان بامداد یکشنبه است. لعنت به سربازی. لعنت به همه چیز.

پ.ن. دیمین رایس اگن.

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

فلان‌چیز و خرچنگ

رفتم تهران اما دست از پا درازتر برگشتم زیرا گفتند تو هنوز معلوم نیست سربازی‌ات را کجا افتاده‌ای و کدام ارگان باید خدمت کنی، پس برو گمشو از جلوی چشمانمان. آمدم و از جلو چشمانشان گم گشتم و در تهران به تفریح و عیش و نوش گشتم. زیرا من عین خر می‌مانم و اصلا مسائل مهم برایم اهمیتی ندارند و همه‌ش دنبال الواتی و عیاشی هستم. جای آنکه بروم بیل بزنم، می‌روم بُول می‌زنم.

اما برگشتم و رفتم در پلیس به‎علاوه‌ده و از خانمِ پلیس به‌علاوه‌ده پرسیدم که من کجا افتاده‌ام؟ اسمم را در کامپیوترِ پلیس به‌علاوه‌ده وارد کرد و پرونده‌ام را آورد و برایم پرینت گرفت. گفت افتاده‌ای آموزشگاه شهید نامجوی نیروی دریایی ارتش. گفتم یعنی کجا؟ گفت نمی‌دانم. آمدم خانه و پادگان شهید نامجو را گوگل کردم. معلوم شد افتاده‌ام در هتلِ نیروی دریایی. هتلِ بندرانزلیِ نیروی دریایی. اگر فکر می‌کنید خیلی خوشحال شدم، اشتباه می‌کنید. زیرا بعدش معلوم نیست. زیرا ما در استانمان پایگاه نیروی دریایی نداریم. زیرا در استانمان دریایی نداریم که نیاز به نیرو داشته باشد. دریای استانِ ما بسیار کوچک و چس‌مثقال می‌باشد. بنابراین بعد از دو ماه آموزشی معلوم نیست کدام گوری بیفتم و الان پا در هوا هستم.

اما ناراحت هم نیستم. ممکن بود جاهای خیلی بدتری بیفتم. الان نیم ساعت بامداد روز چهارشنبه است و شنبه باید بروم به گرگان تا از آنجا ما را ببرند به پادگان. فاصله‌اش زیاد است و دهانم سرویس می‌شود. ولی من احساس بدی ندارم. راستش اندکی خوشحالم. حالا هرچه می‌خواهد بشود. من آدمِ قوی‌ای هستم.

آدمِ قوی‌ای این مای اَس. کجایم قوی است؟ دارم زرِ مفت می‌زنم. شما چرا باور می‌کنید؟ من یک آدمِ ریده پیده و نادان هستم. و بسیار بسیار ضعیف. هم از نظر قوای جسمی، هم از نظر قوای روحی. فقط از نظر قوای جنسی قوی هستم که آن هم زمانی که در کونم بگذارند، خیلی به‌کارم نمی‌آید.

راستش نمی‌دانم چه باید بکنم و چگونه باید زندگی بکنم. هیچ چیزی ندارم. مهم‌ترینش پول. بقیه‌اش را حال ندارم لیست کنم. می‌بینید؟ کونِ لیست کردن هم ندارم. نمی‌دانم به چه امیدی زنده هستم. هنوز فکرم درگیر مسائلی مربوط به دو سالِ پیش است. در حالی که باید درگیرِ مسائل دو سال آینده باشم. می‌دانستید شاخ و دم ندارم؟ بعله من شاخ و دم ندارم و حتما شنیده‌اید که فلان‌‎چیز که شاخ و دم ندارد. من همان فلان‌چیز هستم.

دیشب نشستم برای بار یازدهم اینتراستلار را دیدم. و باز گریه کردم و باز هیجان‌زده شدم و باز حرص خوردم و باز نگران شدم و باز ترسیدم و باز خندیدم و باز امیدوار شدم و باز مسحور قدرت فیلمسازی خدای بزرگ "کریستوفر نولان" شدم. و اینکه چگونه می‌شود این اندازه بزرگ بود و این اندازه فیلم خوب ساخت؟ خدا یکی یعنی کریستوفر نولان و دکتر بازرگان هم یکی.

آن رفیقم که ماری بود در آستین را یادتان است؟ او را دیدم و با هم آشتی کردیم و زندگی کمی قابل تحمل‌تر شده. به او گفتم که شاید بد با تو صحبت کرده‌ام، اگر ناراحت شدی عذر می‌خواهم؛ قصدم ناراحت کردنت نبود و فقط می‌خواستم هرچه در دلم هست را بگویم و خودم را سانسور نکنم. گفت نه. حق داشتی و این‌ها. گفت نیازی به عذرخواهیِ من ندارد. رفته بودم به خانه‌اش. و دو نفری تنها بودیم که این حرف‌ها را زدیم. بعد در حالی‌که من حواسم نبود ناگهان از پشت درآمد و مرا با با دندان‌هایش نیش زد. نه دروغ گفتم، رفیقِ من مار نیست. من در اینجا رفیقم را به مار تشبیه کردم. در واقع رفیق من یک انسان است و نیش هم ندارد. یا اگر داشته باشد من تا به حال مشاهده نکرده‌ام. بعد اینکه اصلا در آستین زندگی نمی‌کند. آن هم تشبیه بود. او در خانه‌ای دوطبقه و جالب که از برای خودش است زندگی می‌کند. و در نهایت اینکه اصلا من او را پرورش ندادم. او را پدر و مادرش در خانه‌ی خودشان پرورش داده‌اند و به پایش کود و ریخته‌اند و آبیاری نموده‌اند و نور داده‌اند و به این مرحله رسانیده‌اند و فرستاده‌اند به تهران. خلاصه آنکه همه‌ی آن داستان‌ها حل شده. یا حداقل درظاهر حل شده. (کدام خلاصه؟؟؟)

استادم می‌گفت پادگان بندرانزلی یک نوع خرچنگ دارد که در جای دیگری وجود ندارد و خیلی جالب و دیدنی هستند. الان بزرگترین اشتیاقِ من دیدنِ این خرچنگ‌ها می‌باشد. هرچند که خرچنگ در آستین پرورش نمی‌یابد.

پ.ن. مرحبا و آفرین به یوهان یوهانسون.